راه...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

 

                    

 

اتفاقی که امروز افتاد و نتایج آن مرا به شدت به فکر فرو برد. جنبش سبز از روز تولدش در حال پیشرفت بود. از زمانی که نامش موج سوم و هدفش دعوت از خاتمی برای شرکت در انتخابات بود. بعد معرفی میرحسین موسوی توسط خاتمی، تبلیغات خیابانی، زنجیره سبز در هجده خرداد، اعتراضات روز های اول بعد از انتخابات، راهپیمایی سکوت در بیست و پنج خرداد و تجمعات روز های بعد از آن تا بیست و نهم خرداد که رهبر خود را دشمن جنبش معرفی کرد تا شعار ها شروع به رادیکال تر شدن کنند. بعد از پخش شدن فیلم شهادت ندا اعتراضات باز هم گسترده تر شد. انگار ندا جان خود را در جنبش سبز دمید. نماز جمعه رفسنجانی که تا حدی امید مردم را زنده کرد (و امید من را که دوست نداشتم در ایران انقلاب دیگری رخ بدهد)، اما آن هم بی نتیجه ماند. فاش شدن اخبار کهریزک، روز قدس و... همه مراحل رشد جنبش بودند و نشانگر آن رادیکال تر شدن و مستقیم تر شدن شعار ها بود. در تمام این مدت این امید بود که حکومت کم بیاورد و در تمام این مدت حکومت همان واکنش روز اول را نشان داد. خشونت به غیر انسانی ترین شکل ممکن.

امروز اما جنبش انگار آخرین ورق را هم رو کرد و فریاد زد: مرگ بر خامنه ای. و حکومت هم باز هم همان کار قبلی را ولی با شدتی بی سابقه تکرار کرد. زد و کشت. با این تفاوت که مردم دیگر از زدن و کشتن حکومت نترسیدند و جواب باتوم و گلوله را با مشت و آتش دادند. اتفاقی غم انگیز و اجتناب ناپذیر برای جنبشی که افتخارش تظاهرات میلیونی ای بود که در آن کسی دم نزد. حال که جنبش صریحا مرگ خامنه ای (نه دیکتاتور، نه یزید و نه ستمگر، بلکه شخص خامنه ای) را فریاد زد به نقطه ی بی بازگشت رسید. دیگر مبارزه با حکومت از حالت مدنی خارج شده و به سمت چریکی شدن پیش میرود. حکومت هم مدتهاست که در حال خراب کردن پل های پشت سرش است. و اینک این دو نیرو به هم رسیدند. به قول جوکر:

This is when the unstoppable force meets the immovable object.

ترس من از این است که امروز تکرار شود. و مرتب هم تکرار شود. چون هر دو طرف همه ورق ها را رو کردند و این دو ورق آنقدر با یکدیگر برخورد میکنند تا یکی پیروز شود. دیگر جایی برای مصالحه و آشتی به نظر نمیرسد پیدا شود. چون یک طرف آشتی و مصالحه را بلد نیست و دیگری به قدر کافی فرصت برای آشتی داده است و صبرش لبریز شده است. عاشورای 88 تهران آنقدر تکرار میشود تا یکی پیروز شود. البته قبلا گفته ام که خصوصیت جنبش های مردمی ضد حکومتی این است که شکست در آن وجود ندارد. چون وسعتش آنقدر است که هیچ ریزش و کشتاری از حجم آن کم نمیکند و در بهترین حالت شاید از سرعت آن بکاهد. مثل زمین که در مهندسی برق پتانسیل صفر فرض میشود و آنقدر حجیم است که هیچ جریانی این صفر را بیشتر نمیکند. روزی که حکومتی به جنبش مردمی علیه خودش پیروز شود روز شکست حکومت است، چون برای شکست این جنبش باید تک تک مردم نابود بشوند و آن وقت دیگر چیزی برای حکومت کردن نمیماند. و حتی اگر یک نفر سبز زنده بماند جنبش هنوز در حال مبارزه است. پس باید به خیابان برویم و کشته بدهیم و کشته بشویم تا روزی که شاید آنقدرها هم نزدیک نباشد پیروز شویم. میگویم شاید نزدیک نباشد چون به نظر میرسد حکومت تا مدتها میتواند قلاده سگانش رها کند تا بر مردم بتازند و گویا گله های زیادی از این سگ ها دارد.

تنها سوال من از کسی که جنبش شاید زمانی امید زیادی به او داشت، یعنی خدا این است: خیابان های این شهر غمزده، تهران، تا کی باید قربانگاه کسانی باشند که به راه تو قدم میگزارند؟

 


 
comment نظرات ()
 
شادی های زندگی من
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

                   

 

 

-          وقتی تو مهمونی تا خرخره سیگار کشیدم و میام خونه و میبینم یه پاکت سیگار پر کنار تختمه.

-          وقتی سه شب بیدار موندم و یه پروژه سنگین رو تموم کردم و میرم تو وان آب داغ میخوابم.

-          وقتی تو فوتبال توپ شاخ ترین بازیکن رو از پاش درمیارم.

-          وقتی اون بازیکن داد میزنه: خوب نمیشه ازش رد شد لامصب. چیکارش کنم؟

-          وقتی دوستم برام اس ام اس علامت سوال میزنه.

-          وقتی میشینم همراه با ناهار، سیمپسونر نگاه میکنم.

-          وقتی تو ماشین چشمم میوفته به دختر تو ماشین بغلی که نگاهش رو من مونده.

-          وقتی به کسی علامت ویکتوری نشون میدم و اونم با خنده بهم علامت ویکتوری میده.

-          وقتی میرم قهوه خونه عمو هوشنگ و یه دیزی یا خورش قیمه باحال میزنم و قلیون میکشم و چایی میخورم تهش میشه چهار هزار تومن.

-          وقتی ساعت سه نصفه شب با چراغ خاموش تو جاده عباس آباد رانندگی میکنم و دد کن دنس گوش میدم.

-          وقتی صبح تو کلاردشت بیدار میشم و میبینم مه همه جا رو گرفته.

-          وقتی با یه آدم تپل مثل خودم، میخندیم.

-          وقتی یه جمع از جکی که من گفتم روده بر میشم.

-          وقتی بهم زنگ میزنن و میگن برنامه است و میخوان من هم حتما باشم.

-          وقتی کارهای خوب و بدم رو حساب کتاب میکنم و میبینم هنوز به نظر خودم آدم بدی نشدم.

-          وقتی آرنج چپم به خاطر باتوم های چند ماه پیش یهو دردش عود میکنه.

-          وقتی جایی پیدا میکنم که کاپیتان بلک اصل داره.

-          وقتی یکی از دوستام بهم میگه نوکرتم.

-          پنجشنبه ها

-          وقتی کسی رو از ته دل بغل میکنم و میدونم اونم از ته دل منو بغل میکنه.

-          وقتی با دوستم میریم رستوران و دو نفری اندازه چهار نفر غذا سفارش میدیم و تا ذره آخرش رو میبلعیم.

-          وقتی یه جوش خفن گنده رو میترکونم.

-          وقتی بارون میاد.

-          وقتی برای کسی هدیه میخرم.

-          وقتی...

پ.ن زندگی من شادی بزرگی نداره. با همین شادی های کوچک زنده ام.

 


 
comment نظرات ()
 
به من چه
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

 

 

    

 

اگر دنیـــا پراز گنـــد و کثــــافت شــد به من چه

اگر رهـــــبر برای مــــردم آفت شـــد به من جه

اگر ظلم و فســــاد و فــقر و فحشـــا و شکنجه

برای مــــردم ایــــرانی عـــادت شــد به من چه

اگــر جــــمعه هـــمه مـــــردم یه باره رای دادند

و بعـدش هم به رایاشون خیانت شد به من چه

به جــای درس و دانشـــگاه و شــادی و محبت

اگــر ســهم جوونــامون شهادت شد به من چه

اگـــر از بخـت بـد یا هر دروغـی که شـــنیدیـــم

رییــس جمـــهورمون اِند وقاحت شد به من چه

ســـخنگوی دروغـــگوی جمـــاعت در نیـــویورک

اگر میـــمون زشت بی لیـــاقت شـد به من چه

پ.ن به لینک گوش ماهی یه سر بزنید. فروشگاه گوشواره های دست ساز گلابتون و ماهیاشه! فکر نمیکنم کسی ازشون خوشش نیاد!!!!

 


 
comment نظرات ()
 
چقدر به شرایط فعلی امیدواری؟
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

         

 

چقدر به شرایط فعلی امیدواری؟

این سوالی بود که چند روز پیش یه نفر ازم پرسید و من طبق معامول سوالشو با سوال جواب دادم. منظورت از شرایط و امیدوار چیه و مقیاس سنجش امید چیه؟

بعد خودم از چند نفر این سوال رو پرسیدم. جوابای مختلفی شنیدم. یکی میگفت هیچ امیدی نیست ولی دلیل نمیشه که نجنگیم. یکی میگفت مطمئنه که تا یکی دو ماه دیگه همه چی تموم میشه و ما پیروز میشیم یکی میگفت پنجاه درصد امید داره و خلاصه هرکسی یه جوابی داد. فکر کردم بد نباشه منم جوابمو بدم.

من به شرایط امروز امیدوار نیستم. شرایط امروز چیزیه که من دو سال پیش آرزو داشتم یه روز بهش برسیم. وقتی حجم بلاهت و قصه سرزمین دور رو مینوشتم و براشون کاریکاتور میکشیدم تو دلم آرزو میکردم که چی میشد من یه روز با افتخار حرفامو پس بگیرم. و امروز با افتخار حرفامو پس میگیرم. امروز میبینم که خیلی از آرزوهای من برآورده شده. امروز مردم با هم دشمن نیستند. امروز مردم آگاه شدند. امروز دوستای من بهم زنگ میزنند که بریم تظاهرات کنیم. با اینکه میدونیم اونجا باتوم برقی و اشک آور و شلاق و زندان و حتی مرگ منتظرمونه. امروز دیگه خامنه ای نمیتونه خودشو پشت نقاب یه آدم خوب و خیرخواه قایم کنه. امروز دیگه از مظلوم نمایی دو ماه پیش احمدی نژاد خبری نیست. امروز ماسک بد ها پایین افتاده. گرگ دیگه نمیتونه با لباس میش کسی رو فریب بده. نه تو ایران و نه هیچ جای دیگه ای. امروز وقتی احمدی نژاد شروع میکنه به حرف زدن من همه اش ناخن هامو نمیجوم که ای وای داره آبروی ایران رو تو دنیا میبره. اتفاقا هرچی "احمدی نژادی" تر حرف بزنه من خوشحال تر میشم. امروز میدونم که نه تنها دیگه حساب ما از مردم دنیا جدا شده، حتی خود ما به عنوان دشمن درجه یک احمدی نژاد شناخته میشیم. امروز میبینم که سطح آگاهی و شعور مردم چقدر بالا تر از رویاهای منه.

من به شرایط امروز امیدوار نیستم. شرایط امروز چیزیه که سالها امیدش رو داشتم و امروز به اون هدف غایی رسیدیم.


 
comment نظرات ()
 
The Big Guy Up There...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
 

       

 

میدانم که آن بالایی. میدانم که میبینی. میدانم که کافی است اراده کنی و هر چه میخواهی بشود. میدانم عدل را دوست داری و از ظالم بدت میاید. لحظه ای شک نداشتم. آنچه به آن شک کرده بودم این بود که اصلا آنقدر برایت اهمیت داریم که بخواهی نیم نگاهی به این طرف بیندازی؟ میدانستم اگر بخواهی میتوانی. شک داشتم که شاید اصلا نخواهی.

ولی میخواهم شک نکنم. میخواهم خدایی را بپرستم که مرا میبیند و برایم دل میسوزاند. میخواهم خدایی را بپرستم که خون مظلوم اعصابش را به هم میریزد. میخواهم خدایی را بپرستم که برایش مهم است. اینجوری خیلی بیشتر حال میدهد.

میخواهم باور کنم که برای همه ما برنامه ای داری. میخواهم باور کنم که همانقدر که ما دوستت داریم، توهم ما را دوست داری. اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. میخواهم باور کنم که فیلم مرگ ندا را دیده ای و تو هم بغضت گرفته. بی ادبی است که تو را مثل یک آدم خطاب میکنم ولی اینجوری باورش راحت تر است. دوست دارم بغض و گریه مادر سهراب خشم تو را هم برانگیخته باشد.

نگو خودمان کاری نکردیم که کردیم و میکنیم. از ما حرکت شروع شده است و بیصبرانه منتظر برکت تو هستیم. تا آخرش هم ایستاده ایم. تو که عمری خدای نمازخوان ها و "عشقان سینه چاک ولایت" بودی و دیدی چه کردند. حالا بیا یک بار هم خدای این "زنان سگ باز و مردان هرزه" باش.

من به تو ایمان دارم. ما سگ بازان و هرزه ها به تو ایمان داریم. تو را دوست داریم. برای ارزش هایی که برای تو هم ارزشمند است کتک میخوریم، حبس میشویم، کشته میشویم، شکنجه میشویم و خلاصه هر کاری میکنیم... حتی نماز جمعه هم میرویم. ما تو را خواندیم و گفته ای که هر که بخواندت جوابش میدهی. دیگر شک نمیکنیم و منتظر جوابیم.

میخواهی ما را بخواه و میخواهی ما را نخواه. ولی چه بخواهی و چه نخواهی ما تو را میخواهیم...

 


 
comment نظرات ()
 
مدوسا
ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
 

 

مدوسا زن زیبایی بود. بسیار زیبا. آنقدر زیبا که خدای دریاها عاشقش شد. ولی مدوسا احمق هم بود. مدوسا به خاطر زیبایی اش به خدایان فخر فروخت. و خدایان فخر فروشی یک فانی زیبا را برنتابیدند. آتنا کاری کرد که مدوسا آنچنان زشت شود که تنها یک نگاه به او هرکس را سنگ کند. خلق و خوی مدوسای زیبا تدریجا تحت تاثیر ظاهرش قرار گرفت و کنج عزلت گزید و از آدمیان دور شد. آنجا که میزیست هیچ کس جرئت رفتن نداشت. مدوسای زیبا به هیولای افسانه ها تبدیل شد. مدوسایی که آنقدر زیبا بود که حسادت خدایان را برانگیخت نامش مترادف زشتی و رعب شد...

ولی شاید در اعماق هیولای مدوسا، هنوز مدوسای زیبا زنده بود... شاید

پس آتنا باز هم طاقت نیاورد و پرسئوس را فرستاد تا مدوسا را بکشد. و او را تا زمانی که مدوسا را کشت راهنمایی کرد. از او حمایت کرد و به اسلحه داد. اما به محض اینکه مدوسا را کشت، پرسئوس را هم مثل یک تکه آشغال به دور انداخت...

و اینگونه بود که مدوسای زیبا قربانی غرور خدایانی شد که برتری فانیان را تحمل نمیکنند. و من همیشه فکر میکنم آیا وقتی پرسئوس به تصویر مدوسا در آیینه مینگریست، میدانست که این موجود زمانی آنچنان زیبا و دوست داشتنی بود؟

دانلود آهنگ (از برندان پری)

جمله قصار:

If God was a student we would be his last minute done homework with a C- .


 
comment نظرات ()
 
سوراخ عاقل
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
 

         

 

انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود:

در باب این حدیث که تا قبل از انتخابات خیلی میگفتند تامل کردیم و تبصره های زیر را نوشتیم تا بدانیم که شاید راوی حدیث دستشویی داشته و ننشسته تا بقیه حرف های امام صادق (ع) را گوش کند:

تبصره 1- گوسفند اگر عاقل هم باشد از یک سوراخ تا 12 بار جای گزیده شدن دارد.

تبصره 2- درست است که انسان عاقل نباید از یک سوراخ گزیده شود، ولی حواستان باشد که سوراخ های دیگری هم برای گزیده شدن وجود دارد.

تبصره 3- انسان هر چقدر هم عاقل باشد ممکن است ماره بگوید: این دفعه خدایی قول میدهم نیش نزنم. و اینجاست که مار ها بین خودشون میگن: مار اگر زرنگ باشه از یه سوراخ تا 10 بار میگزه!

تبصره 4- انسان عاقل ممکن است از یک سوراخ دو بار گزیده شود، ولی بار دوم یه جور دیگه گزیده میشود.

تبصره 5- اگر انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده شد، و دیدید که باز هم گزیده میشود فکر نکنید عاقل نیست. احتمالا زهر گزیدگی یک ماده اعتیاد آور است و انسان عاقل دوست دارد گزیده شود.

تبصره 6- انسان عاقل از یک سوراخ هر چند بار که پا بدهد گزیده میشود. اسنادش هم موجوده.

تبصره 7- گزیدگی چیز خوبیست. شما نمیفهمید.

تبصره 8- فرض میکنیم که اصلا حدیث درست باشد. مناسبتش با ما ها چیه؟ ما انسانیم یا عاقل؟

تبصره 8- انسان عاقل گوه میخورد از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود. دو تا باتوم که بخوره آدم میشه.

تبصره 9- انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده شاید نشود، ولی ممکن است از یک سوراخ هزار بار گ...یده شود.

 


 
comment نظرات ()
 
انسانیت
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 


              



انسانیت...

چه اسم مسخره ای و چه تعریف مسخره تری.

انسان ها از کشتن همدیگر لذت میبرند. همه رهبران کشور ها را مسئول جنگ و کشتار میدانند. ولی مگر فرمانده امریکایی که مغز شهروند ویتنامی را با شلیک گلوله از هم میپاشد، مسئول شکنجه زندان گوانتانامو، خلبان بمب افکن حامل مواد شیمیایی، سرباز اسراییلی، مامور گشت ارشاد، افرادی که در مراسم سنگسار شرکت میکنند، همه و همه دارای شعور و اراده آزاد نیستند؟ پس چرا این کار را میکنند؟ جواب همین است: انسان ها از کشتن و آزردن همدیگر لذت میبرند.

حتی سربازان ما برای کشتن آدمها مدال افتخار میگیرند و از آنها تقدیر میشود. قدرت کشور ها بر اساس توانایی شان در کشتن آدمها سنجیده میشود. از تاریخ فقط جنگ ها در خاطره ها میماند.

اصلا در طبیعت انسان است. در بازی های کودکانمان همیشه آن بازی های کامپیوتری که در آن فرصت کشتن بقیه به ما داده میشود بیشترین فروش را دارند. هر چه واقعی تر بهتر. فکر نکنید این یک مسئله جدید در دوران ماست. از دوران گذشته اسباب بازی های کودکان شمشیر و تفنگ اسباب بازی بوده است.

تا بحال دقت کرده اید با چه لذت غریبی به رد و بدل کردن فیلمهای تجاوز، اعدام و قتل واقعی در بین خودمان میپردازیم؟

همیشه فیلم های پرفروش، فیلمهایی هستند که قهرمانان فیلم بهتر به آدمکشی میپردازند. و البته آدمهایی که کشته میشوند را با یک تهمت یا جرم مشخص میکنیم، مثلا تروریست بودن، تا آن صدای ناخوشایندی که در وجودمان آسایش را از ما میگیرد و اسمش را وجدان گذاشته ایم خفه خان بگیرد.

اخیرا مطلبی خواندم در مورد آزمایشی که توسط آن روانشناسان اثبات کرده اند که اگر بار مسئولیت اعمال از روی دوش افراد برداشته شود، بیش از 60% انسانها حاضر به انجام هر کاری هستند. حتی اگر هیچ پاداشی در میان نباشد. و البته چه پاداشی بهتر از رضایت عمیقی که از آزار رساندن به یک نفر دیگر به شما دست میدهد؟

شخصا معتقدام آن 40% هم بیشترشان مطمئن نبودند که مسئولیتی متوجهشان نیست.

آیا تمدن این رویه را تغییری داده؟ من اینطور فکر نمیکنم. اگر در رم باستان مردم از دیدن دریده شدن گلادیاتور ها به دست هم به شکلی سادیستی لذت میبردند، امروز مبارزه مشابهی را به اسم کشتی کج نگاه میکنند (که با وجودی که از غیرواقعی بودن آن مطمئن اند، باز هم لذت مشابهی را تجربه میکنند) یا حتی به صورت مجازی در آن شرکت میکنند. به هر حال خصوصیت مجازی در این است که شما صدمه ای نمیبینید و فقط صدمه میزنید.

و آن تعداد محدودی که از این کار لذت نمیبرند؟ آنها با بقیه فرق دارند. آنها مثل بقیه انسان ها نیستند... رفتار آنها غیر انسانی است.




 
comment نظرات ()
 
جغد
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
 

                 


قفسی بود. در آن یک میله کوچک بود. یک ظرف آب کوچک بود. یک ظرف دانه کوچک بود و یک جغد بزرگ. جغد هر روز در قفسش بیدار میشد و به بیرون نگاه میکرد. جغد نمیدانست که جغد ها شبها بیدار میشوند. جغد نمیدانست چرا روز ها نور انقدر اذیتش میکند. جغد نمیدانست جغد است. جقد نمیدانست جغد چیست.

جغد تنها بود. جغد نمیدانست تنهایی یعنی چه. جغد نمیدانست آیا میشود آنگونه که هست نبود یا نه. جغد نمیدانست چیزی غیر از آنگونه که هست وجود دارد یا نه.. او فقط از درون قفس به بیرون خیره میشد چون کار دیگری نمیدانست.

یک روز یک گنجشک آمد. جغد نمیدانست گنجشک، گنجشک است. نمیدانست گنجشک چیست. فقط دید یک چیز کوچک پرواز کرد و آمد کنارش. جغد به گنجشک خیره شد. گنجشک گفت: تنهایی؟

جغد گفت: نمیدانم. تو چه هستی؟ تو یک تنها هستی؟

گنجشک گفت: نه. من یک گنجشک هستم. تو یک جغدی. یک جغد تنها.

جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها... و بعد از گنجشک پرسید: باز هم جغد تنها هست؟

گنجشک گفت: نمیدانم. میروم برایت پیدا میکنم. و رفت.

و جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها. من یک جغدم. یک جغد تنها...

روز بعد یک کبوتر آمد. از جغد پرسید: غمگینی؟

جغد گفت: نمیدانم. من یک جغدم. یک جغد تنها. تو یک گنجشکی یا یک جغد تنها؟

کبوتر گفت: نه. من یک کبوترم. تو هم یک جغدی. یک جغد تنها و غمگین. و رفت.

و جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین. من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین...

روز بعد یک پرستو آمد. به جغد گفت: تو چقدر زشتی!!

و جغد گفت: نمیدانم. من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین.

پرستو گفت: معلومه. حیوون به این زشتی باید هم تنها باشه.

جغد گفت: مگر همه تنها ها زشت اند؟

پرستو گفت: نه. ولی همه زشتها تنها اند؟

جغد گفت: به جز من باز هم زشت دیگری در دنیا هست؟  تنها چطور؟ دوست دارم چند تا زشت و تنها و غمگین ببینم. چند تا جغد هم همین طور. تو هم زشتی؟ تنهایی؟ غمگینی؟ جغدی؟

پرستو داد زد: به چه جرئتی به من میگی زشت؟ من یک پرستو ام و خیلی هم زیبا ام و با عصبانیت پر زد و رفت.

و جغد با خودش تکرار کرد: من یک جغدم. یک جغد زشت، پس تنها و غمگینم. من یک جغدم. یک جغد زشت، پس تنها و غمگینم...

و جغد هر روز اینها را تکرار میکرد. تا اینکه یک روز یک کلاغ آمد.

کلاغ گفت: سلام رفیق. خوبی؟ من کلاغم. خیلی زشتم، نه؟

جغد گفت: سلام. من رفیق نیستم. من یک جغدم. یک جغد زشت تنها و غمگین. تو هم زشتی؟ من نمیدانم تو زشتی یا نه. من نمیدانم زشت یعنی چی. ولی اگر تو هم زشتی یعنی تو هم مثل من تنها و غمگینی.

کلاغ قهقهه گوش خراشی سر داد و گفت: نه. من نه تنهام نه غمگین.

جغد گفت: پس زشت نیستی. چون پرستوی زیبا گفت همه زشت ها تنها و غمگین اند.

کلاغ گفت: پرستو به گور باباش خندیده. من زشتم و تنها نیستم.

جغد گفت: شاید زشت نیستی. شاید فکر میکنی زشتی ولی نیستی.

و گلاغ گفت: شاید. ولی مسلما پرستو به من میگه زشت. از نظر پرستو من زشتم ولی این دلیل نمیشه که واقعا زشت باشم.

جغد گفت: یعنی ممکن است من هم زشت نباشم. ولی تنها و غمگین باشم؟

کلاغ بالش را انداخت دور گردن جغد و گفت: تنها هم نیستی. میتونی غمگین هم نباشی.

جغد گفت: میتوانم جغد هم نباشم؟

کلاغ گفت: شاید... و پر زد و رفت

و جغد با خود گفت: من یک جغدم. از نظر پرستو زشتم ولی ممکن است زشت نباشم. ممکن است تنها نباشم. میتوانم غمگین نباشم. شاید بشود جغد نباشم، شاید بشود...

و جغد هیچ وقت نفهمید تنها، غمگین، زشت، زیبا و جغد یعنی چه...

 

پ.ن 1 دعوت شدم به بازی مینیمال نویسی. از اینجا به بوی خوش زن میگم حواسم هست. اول میخواستم همین باشه و لی دیدم خیلی بیشتر از 150 کلمه شد. مطمئن باشه که مینویسم.

پ.ن 2 چرا نوشتن انقدر سخت شده برام؟ چرا خوندن انقدر سخت شده برام؟ چرا اینجوری شدم؟

پ.ن 3 بخدا بهتون سر میزنم. ولی نظرم نمیاد. دوستانی که لینکمو گذاشتند تو لینکشون! به خدا اگر این چیز گشاد ما اجازه بده همه چزو سر و سامون میدیم...

پ.ن 3 میگن خدا زن رو از یک دنده مرد خلق کرد.

مرد: ای خدا! برایم یک همراه خلق کن که در کنارش آرامش بگیرم.

خدا: برایت همراهی میافرینم که در سختی و راحتی کنارت باشد و به داراییت اهمیت ندهد. به زندگیت لذت بی منت بیاورد و حرف و فکر تو را درک کند. تو را برای خودت دوست بدارد و هیچگاه تنهایت نگذارد.

مرد: چه عالی! چقدر خرج دارد؟

خدا: باید یک دست، یک پا، یک چشم و نیمی از مغزت را بدهی!

مرد: این که خیلی میشود.

خدا: چقدر حاضری بدهی؟

مرد کمی فکر میکند: با این یه دونه دنده من چی میتونی بسازی؟

و خدا زن را آفرید!

 




 
comment نظرات ()
 
داستان پیامبران 3-4
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 


داستان ابراهیم

یا

داستان جوگیر ترین پیامبران

قسمت چهارم

و آنگاه ابراهیم اسماعیل را برد جایی که اگر اسماعیل خواست داد و بیداد کند کسی نشنود. پس رو به پسرش کرد و گفت: "پسرم! (و با لحن فیلم هندی هه هم گفت!) من از خدا دستور گرفتم که تو را بکشم!"

و اسماعیل گفت: "به! ما رو باش فکر کردیم شیطون اومده خالی بسته. پس واقعا توهم زدی! چی کشیدی؟ بگو با هم میزنیم حالش بیشتره!"

و ابراهیم گفت: "نه پدر سوخته! من اهل این چیزا نیستم (و کسی چه میداند آیا خالی میبست یا نه!) خدا جدی جدی مرا امر بر کشتن تو کرده!"

و اسماعیل گفت: "باشه پدر! (و دوباره لحن فیلم هندی را مد نظر داشته باشید، مد نظر داشتنی!) مطیع امر تو و خدام. مرا بکش. اصلا دست و پایم را ببند که یک وقت دست و پا نزنم و لگد یا مشتی به جایی نزنم که بد شود. اصلا چشمم را هم ببند که چشم در چشم نباشیم. اصلا پشتم را میکنم به که صورتم را نبینی که دلت نسوزد. اصلا..."

و ابراهیم فریاد زد: "بسه بابا!! من فکر میکردم خودم جو گیرم. تو که از منم بدتری! حالا پسر عزیزحاضر شو که بکشمت! (و این خیلی جمله عجیبی بود!)

پس اسماعیل آماده شد با همان توصیفاتی خودش گفت و ابراهیم چاقو را بر گلوش اسماعیل کشید...

حال گوش کنید بندگان من که در عرش ما چه گذشت:جبرئیل تا لحظه آخر کم نیاورد. هی میگفت عمرا ابراهیم این کارو نمیکنه. ولی وقتی حرفهای اسماعیل را شنید دیگر کم آورد و گفت: بابا اینا خونوادگی قاطی اند. خدا من روم کم شد! یه وقت نزاری بلایی سر پسرش بیاره ها!!! و ما فرمودیم: : دیگه دیر شده. الان دیگه جو ابراهیمو گرفته و حتما باید یه چیزی رو بکشه. پس فکری کردیم...

و ابراهیم دوباره و دوباره چاقو را بر گردن اسماعیل کشد ولی چاقو عمرا نمیبرید!

پس اسماعیل گفت: بابا پس چرا نمیکشی (و هر آیینه هر کس این کلمه را به ضم ک بخواند از رستگاران است!). میخوای زجر کشم کنی؟ و ابراهیم که اعصاب معصاب برایش همی نمانده بود گفت: حرف نزن ببینم این چه مرگشه! و آنگاه فهمید...

فهمید که چاقو را برعکس گرفته بود! پس اینبار از لبه تیز چاقو را بر گردن اسماعیل کشید.ولی باز هم چاقور به فرمان ما گردن اسماعیل را نمیبرید. همانا آن چاقو از رستگاران بود. و ای بندگان بیاموزید از چاقو از ما فرمان میبرد و شما هنوز نافرمانی میکنید. و همانا که خاک عالم بر سر شما کنند!

پس ابراهیم پیش خودش فکر کرد شاید چاقو تیز نیست. آنرا تیز کرد و بر روی سنگ کشید که ببینید تیز است یا نه!!! و چاقو سنگ را دو نیم کرد از بسکه تیز بود (و همانا عمرا اگر خالی ببندیم!!)

پس ابراهیم مطمئن شد که چاقو تیز است و دوباره بر گلو پسرش کشید و باز هم چاقو نبرید (و ما خیلی حال مینمودیم!) ابراهیم دیگر خیلی لجش گرفت و خیلی فحش هایی داد که اگر بگوییم قرانمان در ایران مجوز چاپ نمیگیرد!

اسماعیل گفت: بابا زشته! من بد آموزیده میشم ها!

و ابراهیم گفت: تو که الان میمیری بابا!!!

و اسماعیل گفت: حالا شاید این نشانه ای باشد از طرف خدا که دیگر لازم نیست مرا بکشی! و ابراهیم گفت: بیخود از زیر کا در نرو. تو امروز زنده بر نمیگرد خونه!

پس آنگاه جبرئیل بر ابراهیم نازل شد و گفت: ای ابراهیم. تو از امتحان سربلند بیرون آمدی. دیگر نمیخواد اسماعیلو بکشی (و این تیریپ حرف زدن جبرئیل را ما خیلی دوست میداریم!)

و ابراهیم گفت: سرکار گذاشتید ما رو؟ ما که علاف نیستیم. خونه و زندگیمو ول کردیم اومدیم بچه مونو بکشیم حالا میگی نمیخواد؟ عمرا! من میکشمش!

و جبرئیل گفت: حالا که اصرار داری یکیو بکشی بیا این گوسفند رو بکش.

و براهیم:یعنی بچه من در حد این گوسفنده دیگه؟ نخیر آقا! اسماعیلو باید بکشم!

و اسماعیل دخالت کرد: بابا حالا این یه دفعه اشکال نداره با گوسفند مقایسه بشم. من مشکلی ندارم. هر چی باشه پای مرگ و زندگی در میونه!

و ابراهیم او را تشر زد: تو کار بزرگترا دخالت نکن!

و جبرئیل گفت: تا صبح هم زور بزنی این چاقو به اسماعیل صدمه ای نمیزنه!

و ابراهیم گفت: حالا که اینطور شد انقدر با مشت و لگد میزنمش که بمیره.

و آنگاه ما دیدیم که ابراهیم خیلی بد فرم جوگیر شده است. پس خودمان دست به کار شدیم و ابراهیم را فرمودیم: ابراهیم جان بابا آروم اولار!! نمیخواد این طفل معصومو بکشی. اصلا من حرفمو پس میگیرم. بابا به همین گوسفند رضایت بده بابا!

و ابراهیم گوسفند را کشت و با پسرش رفت سر خونه زندگیش.

و بر شما بندگان من است که در مناسک حج نفری یک گوسفند بکشید تا بفهمید بچه تان را نباید بکشید و این خیلی کار زشتی است. و البته همانا که بچه های شما خیلی بیشتر از اسماعیل شبیه گوسفندند!!!

و همانا ما نمیدانیم چرا این داستان ابراهیم تمام نمیشود. و تازه هنوز یه چیزهایی را نگفتیم ولی حوصله مان نمیاد نیامدنی!

پ.ن اوضاع روبراهی ندارم. تا عید ممکنه مطلبی ننویسم.


 
comment نظرات ()
 
سه داستان که دو تاش کوتاهه و یکیش تصویری
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

                          


بزودی قسمت چهارم ابراهیم رو پست میکنم (اماده است!) ولی دوست دارم این دو تا رو قبلش بگم:

1- استاد ادبیات به دانشجویانش گفته بود کوتاه ترین داستان رو که سه عنصر مذهب، امور جنسی و ایجاد معما رو داشته باشه بنویسند. تنها نمره کامل کلاس رو دختری گرفت که داستانش جمله زیر بود:

"وای خدا، من حامله شدم، یعنی کار کی میتونه باشه؟"

2- عنوان کوتاه ترین اثر ادبیات داستانی به جمله زیر داده شده:

"و وقتی بیدار شد، دایناسور هنوز کنارش بود."

پ.ن از پرنسس و مارال تقاضا داریم بیشتر بنویسند. ملتمسانه و اینا...

پ.پ.ن از شما تقاضا دارم از این بازی وبلاگی ها بسازید. خیلی حال میدادند.

پ.پ.پ.ن از آقای خاتمی تقاضا داریم تکلیف ما را معلوم کنند.

پ.پ.پ.پ.ن از خدا تقاضا داریم به ما پول و عقل و هوش و... عطا بفرماید.


 
comment نظرات ()
 
داستان پیامبران 3-3
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
 

                          

داستان ابراهیم
یا
داستان جوگیر ترین پیامبران
قسمت سوم


پس ابراهیم مجبور شد هاجر و پسر شیرخواره اش اسماعیل را ببرد. و سارا مدل این بازیگر ایرانی ها تکیه داده بود و با چشمانی پر از اشک رفتن شوهرشو نگاه میکرد و برای دومین بار احتمالا گفت: عجب غلطی کردیم ها!

و قاعدتا اون موقع بارون هم میومد!

و ابراهیم با هاجر و اسماعیل رسیدند به یه کویری که تا آن موقع هنوز عرب هم آنجا نی نیانداخته بود (البته بعدا خیلی انداختند!) و جبرویل به ما گفت خدا جون اینجا چه برهوتیه. و ما گفتیم اگر فرمان بدهم ابراهیم همین جا زن و بچه اش رو ول میکنه. جبرئیل گفت: عمرا! دیگه انقدر هم جو گیر نیست ابراهیم. و ما گفتیم من بنده ام را میشناسم و میدانم خیلی جو گیر تر از این حرفاست. و جبرئیل گفت شرط میبندم زن و بچه شیر خواره اش ر اینجا ول نمیکنه. ما نیز جبرئیل را فرمودیم: ما خودمان شرط بندی را حرام کردیم. حالا با تو شرط ببندیم؟ جبرئیل گفت: خدا جون بابا یه بار که هزار بار نمیشه! ما هم فرمودیم: شرط رو کم کنی! و جبرئیل قبول کرد. همانا راه دیگه ای نداشت!

و ما ابراهیم را فرمودیم ای ابراهیم، همین جا زن و بچه ات رو ول کن برو. و ابراهیم زن و بچه اش را ول کرد و رفت و ما روی جبرئیل را کم کردیم تا او باشد که با پروردگارش کل کل نکند!

پس هاجر و اسماعیل ماندند وسط برهوت حجاز. بعد خیلی تشنه شان شد. هاجر هر چه گشت آب پیدا نکرد. رفت روی تپه صفا و دید روی تپه مروه آب است. رفت و دید سراب بود سراب بودنی! بعد دید روی تپه مروه آب است و باز هم رفت و دید سراب است. و هاجر هفت بار بین این دو تپه دوید. بنده خدا خیلی باهوش نبود. و ما فرمان میدهیم همه مومنان در مناسک حج هفت بار بین این تپه بروند و بیایند تا یاد بگیرند که وقتی سه بار اول سراب بود یعنی حتما سرابه و دیگه هفت بار ندوند!

پس اسماعیل خیلی گریه میکرد و تشنه اش بود. ما هم فرمودیم از زیر پای اسماعیل چشمه ای فوران کند. پس چشمه فوران کرد و هاجر خیلی خوشحال شد. ولی ما هم آن موقع جو گرفتمان و همانا چشمه زیاد فوران کرد، فوران کردنی. پس هاجر گفت: زم زم! (یعنی بسه دیگه بابا!) و اسم چشمه شده بسه دیگه بابا!!! و البته انگار در ترکی معنی خوبی نمیدهد و اگر هاجر این را میدانست احتمالا چیز دیگری میگفت!

پس سالها گذشت و اسماعیل بالید (یعنی بزرگ شد!) و آن بیابان برهوت به برکت چشمه بسه دیگه بابا تبدیل به یک جای باصفا شد!

و بعد از سالها یه پیرمردی آمد و وقتی آبادی را دید کفش برید! فکر کرد اشتباه اومده. از یک نفر آدرس هاجر و ساماعیل را پرسید. طرف گفت: فلان حا اند. خوب سودی کردند. وقتی اینجا زمین خریدند اینجا برهوت بود. مفت خریدند. الان خونه شون کلی میارزه. سود تو زمینه آقا...

و یارو همچنان زر میزد و ابراهیم رفت! و وقتی چشمش به اسماعیل افتادو با خوشحالی گفت: اسماعیل. من پدرتم!!!

و اسماعیل گفت: ها؟

و ابراهیم گفت: من پدرتم!

و اسماعیل گفت: آها!

و ابراهیم گفت: چرا ذوق نکردی؟ و اسماعیل گفت: ما رو وسط برهوت ول کردی و رفتی حالا برگشتی انتظار داری ذوق هم بکنم؟

و ابراهیم نمیدانست چه بگوید.

پس ابراهیم مدتی آنجا بود و با اسماعیل هم آشتی کرد (مجبور شد برایش یه هیوندای کوپه بخرد تا از دلش دربیاید!)

و ما خواستیم ببینیم چقدر جو گیره. به خواب ابراهیم رفتیم و گفتیم ای ابراهیم فرزندت را قربانی کن! پس ابراهیم از خواب پرید و گفت: خدا جون اینم خواب بود به ما القا کردی؟ نکنه این پیتزا دیشبی سر دلم مونده دارم چرت و پرت میبینم؟ نکنه هود شیطون پدر سوخته میخواد سر کارم بزاره؟

و دعا کرد و خسبید. و ما دوباره گفتیم در خواب ابراهیم را که پسرت را قربانی کن! و ابراهیم باز هم غرق عرق از خواب پرید (نورپردازی با نور آبی لطفا!) و دوباره بر شیطان لعنت فرستاد (و ما خودمانیم، حالا ما شیطان را از درگاهمان راندیم، ولی ای بندگان ما! قرار نیست همه چی را بندازید گردن این بیچاره!!!) و بار سوم نیز در خواب بر او ظاهر گشتیم و فرمودیم: ابراهیم جان بابا شیطان نیست. خودمم. ببر این پسرتو برای رضای من قربانی کن ببینم.

و باز جبرئیل گفت: خدا این دیگه خیلی ستمه! اینکارو نمیکنه. و ما فرمودیم: الان جو گرفتتش ابراهیمو. حتما این کارو میکنه. ولی ما حواسمان هست. چاقویش گلوی اسماعیل را نخواهد برید. و این جبرئیل باز هم سر رو کم کنی شرط بست با ما. باشد که رویش کم شود!

و صبح ابراهیم جو گیر شده از خواب پاشد و به پسرش اسماعیل گفت: بیا بریم کارت دارم. و هاجر گفت: کجا؟

و ابراهیم مثل فیلم فارسی ها من و من کرد و گفت میریم هواخوری!!!!! (عجب!)

پس شیطان رجیم ملعون ورپریده عامل استکبار ضد انقلاب عامل خارجی اصلاح طلب رفت پیش ابراهیم و گفت: میدونم میخوای چیکار کنی (خودش را به شکل یک پیرمرد در آورده بود بی شرف!!!!). نباید این کارو بکنی. میخوای پسرتو بکشی؟ نکش! معصیت داره (و یک سری از این اراجیف سرهم کرد!) و ابراهیم گفت: فرمان خداست و اطاعت میکنم. تو برو گمشو!!! و 7 تا سنگ زد به شیطان و همانا ما خیلی حال نمودیم!

پس شیطان با همان صفات بالا رفت سراغ اسماعیل و گفت: میدونی بابات میخواد چیکار کنه؟ میخواد سرتو ببره بزاره رو سینه ات! و اسماعیل گفت: چییییی میگیییی؟؟!؟!

و شیطان گفت: جو باباتو گرفته. فکر میکنه خدا بهش فرمان داده. تو جوونی. تو حیفی. یه وقت نزاری این کارو بکنه ها! و اسماعیل گفت: فرمان خداست و بابام اطاعت میکنه و منم مثل بابام اطاعت میکنم تا جفت چشات در آد. اصلا تو سر پیازی و یا ته آن؟ (و اسماعیل جو گرفتگی را از ابراهیم به ارث برده بود!) و بعد گفت: برو گمشو! و هفت تا سنگ زد به شیطان و همانا ما خیلی حال نمودیم

پس شیطان با همان صفات بالا رفت سراغ هاجر و گفت: میدونی ابراهیم میخواد چیکار کنه؟ فکر میکنه خدا بهش گقته اسماعیل رو قربانی کنه. حالا اسماعیل رو برده که بکشه. و هاجر در آن زمان داشت رخت میشست و از خرابی ماشین رختشویی و گارانتی به درد نخور ایرانی اش عصبانی بود. پس گفت: برو تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم!!! و هفت سنگ به شیطان پرت کرد و همانا ما خیلی حال کردیم!

و همانا ما دستور میدهیم مومنان در مناسک حج نفری هفت تا سنگ به سه مجسمه شیطان در سه نقطه متوالی بزنند تا ما خیلی کنیم. البته سنت زیبای برائت از مشرکین خیلی مهم تر است و پرتاب سنگ به آن مهمی نیست (و ما همانا این را گفتیم تا قرآنمان در ایران مجوز چاپ بگیرد!)

و اکنون ای خوانندگان: آیا ابراهیم فرزندش را میکشد و رو جبرویل کم میشود؟ یعنی حالا چه میشود؟؟؟؟؟

پ.ن 1: کاملا مشخصه در چه درجه ای از بیحوصلگی نوشتمش! نه؟

پ.ن 2: اصلا حوصله نوشتن ندارم. نمیدونم چه مرگه. دیگه فلسفه وبلاگ نویسی برام از بین رفته. از تمام دوستان درخواست کمی انگیزه و فلسفه داریم!!!



 
comment نظرات ()
 
داستان پیامبران 3-2
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
 

 


داستان ابراهیم

یا

داستات جوگیر ترین پیامبران

قسمت دوم

 

 

و جبرئیل نزد ما آمد و گفت: خدا جون بابا این مخش عیب داره! بد جوری جوگیر شده! نمیزاره کمکش کنم! الآن میسوزه ها!!!

و ما گفتیم: نباید بسوزه. قهرامان داستانمونه! هر چقدر هم کله خر باشه نباید بمیره.  پس آنگاه که ابراهیم در آتش افتاد، آتش را فرمودیم: گلستان شو! و آتش گفت: هان؟ و ما مجددا فرمودیم: گلستان شو! و آتش گفت: عجب روزگاری شده! و آنگاه گلستان شد و ابراهیم وسط شمشاد ها فرود آمد. پس جبرئیل را دیگر بار نزدش فرستادیم تا ببینید دست و پایش نشکسته باشد. و چون نظر ابراهیم به جبرئیل افتاد گفت: دیدی گفتم خدا با منه؟ حالا خیط شدی؟ و جبرئیل سرش تکان داد و آهی کشید و با خودش گفت: حقش بود توی رزومه ام درخواست ملک الکوت شدن میدادم. آخه اینم شد شغل؟؟!؟!

آنگاه چون نمرود دید که ابراهیم از جنس نسوز است و از اعدام جان سالم به در برد او را به تبعید محکوم کرد. پس ابراهیم با دخترخاله اش که از بچگی به هم فاز میدادند ازدواج کرد که اگر گشت ارشاد گرفتشان بتوانند عقدنامه را نشان دهند و حال این گشت ارشادی های لعنت ما بر آنها را بگیرند. و ابراهیم از رستگاران بود! بعد با هم رفتند سمت مصر!

در آنجا فرعون دستگیرشان کرد (آن موقع هر کشوری برای خودش یک رهبر معظم انقلاب داشت!)  به ابراهیم گفت: این خانمه کیه باهاته؟ چقدر خوشگله! و ابراهیم دید فرعون به زنش نظر دارد و اگر بگوید زنم است دهنش ... است گفت: دختر خالمه!

پس فرعون ابراهیم را فرستاد زندان و خواست که برود و مخ دخترخاله ابراهیم را بزند. و اسم دختر خاله ابراهیم سارا بود و ما یادمان رفته بود بگوییم. و خداوند حکیم و داناست! سارا فرعون را گفت: چیه؟ چی میخوای؟ (و خیلی هم خشن گفت! درود پرورودگار که ما باشیم بر او!)

و فرعون گفت: هیچی! گفتم حالا که دور هم ایم یه مقدار خوش بگذرونیم! (و فرعون ورپریده آخر مخ زنی بود!)

و ما میدانستیم که سارا پاکدامن است و پا نمیدهد. اما چون فرعون قبلا استاد دانشگاه بود معلوم بود که اگر پایش بیافتد به زور هم متوسل میشود. و ما میدانستیم که فرعون میخواهد با موبایلش فیلم هم بگیرد (و فرعون چون خیلی پولدار بود موبایلش از این 8 مگاپیکسلی ها بود. و نفرین خدا بر او باد!) و فیلمش را ثن الازرق (1) و اینترنتی کند! و ما هوای بنده پاکدامنمان را داریم و نمیگذاریم دامنش کثیف و آلوده شود. پس خشم ما شامل حال فرعون شد و هر بار که به سمت سارا میرفت زمین زیر پایش میلرزید، لرزیدنی! البته کاخ فرعون ضد زلزله بود و ما هم نگذاشتیم کاخ خراب شود تا بعد ها جزو آثار باستانی مصر بشود و ایرانی ها با مصری ها دعوا کنند و نتوانند بروند و آن را ببینند!

و وحشت بر دل سیاه فرعون مستولی شد و او ابراهیم و سارا را رها کرد و آنها رفتند یک جایی در عربستان سعودی مسکن گزیدند. (خودشان ساختند. آن موقع ها رهن و اجاره و این خزعبلات نبود!)

و بعد از چند سال سارا دید که ابراهیم ناراحت استو غمگین چون هر چی دوا درمون میکردند بچه دار نشده بودند. پس چون سارا خیلی زن خوبی بود و ابراهیم را خیلی دوست داشت گفت: برو یه زن دیگه بگیر تا بچه دار شویم (و قیافه اش خیلی مظلوم و طفلکی بود در آن زمان!)

و ابراهیم تیریپ فمینیستی اومد که: نه. مرد فقط یه دل داره و یه زن!

و سارا گفت: نه عزیزم. من میدونم تو جقدر دلت بچه میخواد. منم فقط خوشحالی تو رو میخوام! (و ما الان که داریم اینها را مینویسیم همزمان آهنگ لاو استوری هم گوش میکنیم و اشکمان عنقریب است جاری بشود، جاری شدنی!)

و ابراهیم گفت: آخه...(و ابراهیم داشت ادا در میاورد. وگرنه ما که میدانیم دلش پر میزد واسه یه زن دیگه!)

و سارا گفت: آخه نداره. اصلا همین هاجر خدمتکارمونو بگیر. هم خوش بر و رو است، هم آدم حسابیه و اخلاقش هم خوبه.

پس ابراهیم هاجر را هم گرفت و ابراهیم خیلی خوشحال بود. چون هم هاجر را خیلی دوست داشت و هم هاجر حامله شده بود.

و آنگاه حسادت زنانه سارا برانگیخته شد و از کرده خود پشیمان شد و با خود گفت: عجب کاری کردم ها! حالا موندم توش! (و ما شرمنده ایم که این قسمتهای داستان شبیه سریال های ایرانی شده است!) و خداوند راستگو و بلند مرتبه است.

پس سارا شروع کرد به بهانه گیری . خواست که هاجر برود و ابراهیم نمیدانست چه باید بکند...

و این داستان ادامه دارد...

 

1-> همان بلوتوث است.

 

تهشو مکتوب اول: در مورد دو پست قبل (Persian Lovsong) یعنی شما حتی به اسم فایلی که دانلود کردید هم نگاه نکردید؟ من فکر میکردم همه میفهمند به خدا!

تهشو مکتوب ثانی: میگم این درباریان آمون هوتب که یه عمر با آستین رکابی تو آفتاب مصر گشتند چرا انقدر بازوهاشون سفید بلوریه؟؟؟؟

تهشو مکتوب ثالث: زیپ در زمان کدوم فرعون اختراع شد؟


 
comment نظرات ()
 
داستان پیامبران 3
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

                    http://i34.tinypic.com/wwho51.jpg

داستان ابراهیم

یا

داستان جوگیر ترین پیامبران

قسمت اول

و آنگاه ابراهیم پای به دنیا گذاشت و در آن زمان نمرود رهبر معظم انقلاب اون موقع ها بودش. و عموی ابراهیم مجسمه ساز بود و در آن موقع ها اسم مجسمه بت بود. و ابراهیم عمویش را گفت: عمو جان این چه شغلیه که شما داری؟ چرا نمیری یه شغل آبرومند پیدا کنی؟ این همه شغل خوب هست. برو گشت ارشاد بشو. برو وزیر کشور بشو. و عمویش ابراهیم را گفت: نیم وجبی! (و آنموقع ابراهیم واقعا نمی وجب بود!) تو که نمیدونی! برای وزیر کشور شدن باید تحصیلات عالیه داشت. منکه سیکل گرفتم دیگه اومدم شاگرد بت ساز شدم دیگه وقت درس مرس نداشتم. و ابراهیم خندید و فرمود: برو بابا!! مدرک کاغذ پاره ای بیش نیست!

و ابراهیم نمیتوانست قبول کند که بت های سنگی بی جان را پرستش کند و لجش میگرفت و از نمرود اصلا خوشش نمیامد. ابراهیم شبها بر دیوار معبر ها با اسپری فحش بد مینوشت و روز ها هم وبلاگ مینوشت. آنگاه دانست که اسپری اش دئودورانت است و رنگ ندارد و هیچ کس وبلاگش را نمیخواند و لبشتر لجش گرفت فرمود: وقتشه یه کار حسابی بکنم. پس صبر کرد تا ابتدای ماه تموز. و آنگاه سالگرد ارتحال نمرود قبلی بود و چهارشنبه بود و پنجشنبه همانا بین التعطیلین بود و جمعه نیز سر خود تعطیل. پس همه مردم رفتند شمال صفاسیتی و مامان و بابای ابراهیم نیز به هکذا و خونه ابراهیم اینا مکان. و آنگاه زنگ بزند بروبچس بیان خونه یه حالی دور هم بکنند، حال کردنی! برفت از آشپزخانه گوشکوب را برداشت و راهی بیت رهبری شد و زد همه بتها را بشکست با گوشکوب!

و آنگاه شنبه شد و و همه تو ترافیک جاده چالوس مونده بودند او برگشت خانه و گوشکوب را گذاشت در دست بت بزرگه که زورش نرسیده بود آنرا بشکند. و وقتی ملت رسیدند دیدند همه بتها شکسته و گفتند چه کسی این کار را کرده؟ پس دیدند همه پسر ها و دخترا هایی که در شهر مانده بودند همگی رفته بودند فضا و نشئه شده بودند و همگی ... شده بودند، ... شدنی! به جز ابراهیم که حواسش نبود که خودش را بزند به آن راه. پس گفتند کار ابراهیم بوده. و ابراهیم گفت: ببینید یه بار هم که گندکاری نکردم بهم تهمت سعی در براندازی زدند! و عمویش گفت» دروغ نگو بچه پر رو! زدی همه بت هایی که ساخته بودم رو شکوندی! اون هم گوشکوب جعیزیه مامانت بوده. من میدنم تو این گتدو بالا آوردی! و ابراهیم گفت: گوشکوب دست بت بزرگه. حتما خودش شکونده! و مردم گفتند: چرا پرت و پلا میگی بچه؟ مگه بت تکون میخوره؟ و در آن زمان ابراهیم یه حرفهایی زد که شبیه حرفهای یوزرسیف در مورد بتها و خدا و اینها بود و ما حوصله تکرارش را نداریم. و خداوند بر هر چیز تواناست!

و مردم هم حوصله این حرفهای را نداشتند و اگر به خاطر زلیخا نبود یوزرسیف را هم نگاه نمیکردند. پس عصبانی شدند و ابراهیم را برندند منکرات در خیابان وزرا!

و نمرود زر زد (و نمرود چون آدم بدی بود زر میزد!): او عامل فریب خورده دشمن است و باید او را بسوزانیم تا نه تنها دماغ و کو.نش بسوزد، بلکه همه جاهای دیگرش هم بسوزد و مشت محکمی باشد بر دهان استکبار جهانی! (و هر آیینه ما که گفتیم نمرود زر میزد!) و نمرود خیلی بد بود!

پس هرچه میز و صندلی داشتند کپه کردند روی هم تا آتش درست کنند. (و بدرستیکه گاز نداشتند، چون همه گازشان را مفت مفت صادر کرده بودند به هند و پاکستان) و آتشی ساختند این هوا! و آنگاه دوزاریشان افتاد که خیلی جوگیر شده بودند و آتششان زیادی گر گرفته بود و کسی را یارای نزدیک شدن به آن نبود. پس ابراهیم را گفتند: خودت مثل آدم برو اون تو دیگه! و ابراهیم خندید و گفت: باشه! بهش میگم! و آنها لجشان گرفت، لعنت خدا بر آنها!

در آن زمان شیطان اسراییلی امریکایی بد شیطان صفت خود فروخته عامل استکبار ظاهر شد و آنان را آموخت که منجنیق ساختن را! و آن را منجنیق نامیدند چون خیلی سال بعد در فیلم ارباب حلقه ها و پادشاهی آسمانی و خیلی فیلم های حماسی دیگر از آن استفاده شد و اگر این دلیل موجهی نیست به ما ربطی ندارد، و خداوند دانا و توانا است!

و ابراهیم را به سان گنجشکک اشی مشی گلوله کردند و د منجنیق چپاندند. و جبرئیل را بر او نازل کردیم و جبرئیل گفت: میخوام کمکت کنم! و ابراهیم گفت: پیف! چقدر بو میدی! و خندید (و همانا که ابراهیم این دیالوگ را از فیلم کمکم کن ک رفته بود که به سان ما فقط تبلیغش را دیده بود!) و جبرئیل ابراهیم را گفت: جدی گفتم بابا! الان میندازنت تو آتیش بوی کز همه شهرو بر میداره (و ابراهیم ماشاالله خیلی پشمالو بود!) خودتم میسوزی جزغاله میشی. بزار کمکت کنم!

و ابراهیم گفت: نمیخواد تو کمکم کنی! خدا یار منه و من نخواهم سوخت! و جبرئیل گفت: نابغه! فکر میکنی من از طرف کی اومدم پس؟ و ابراهیم فریاد زد خودش باید کمکم کنه! من خودشو میخوام! اصلا تو کی ای؟ برو بزار باد بیاد!

پس جبرئیل نزد ما باز گشت و منجنیق رها شد و ابراهیم به سمت آتش نمرود پرواز کرد...

این داستان ادامه دارد، و خداوند بلند مرتبه است!

 ته نگار اول: فوتو بلاگ را آپیدیم. ببینید.

ته نگار ثانی: اینو با اسکریب فایر نوشتم. اگر یه جوری شده به این خاطره. در صورت موفقیت بهره برداری آزمایشی همیشه با اسکریب فایر مینویسم!


 
comment نظرات ()
 
Persian Lovesong
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢
 

                 

میگن اسبت رفیق روز جنگه

مو میگُم ازو بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

 

تفنگ دسته نقره ام رو فروختم

برای دل قبای ترمه دوختم

فرستادُم برایُم پس فرستاد

تفنگ دست نقره ام داد بیداد

دانلود

پ.ن 1 عمرا نمیتونستید حدس بزنید این آهنگ از کیه!


 
comment نظرات ()